اونور اين شب کلک ، من و ترانه تک به تک
خونه مي ساختيم روي باد ، دريا مي ريختيم تو الک
مسافراي کاغذي ، رد شده بودن از غبار
تو قصه باقي مونده بود ، شيهه ي اسب بي سوار
گفته بودن صد تا کليد براي ما جا مي ذارن
مزرعه هاي گندمو براي فردا مي ذارن
فردا رسيد و خوشه يي تو دست ما باقي نموند
سقف ستاره ها شکست ، رو سرمون طاقي نموند
تو سفره مون هميشه سين ستاره کم بود
هميشه تا رسيدن فاصله يک قدم بود

درد تنهايي خود را به كه گويم
به كه گويم كه در اين جامه خالي از عشق
همه در تاب و خروشند
همه چون سرو به بالا بنگرند
و به فغان از غم هستي
كه تواند كه مرا ياد كند
وصداي نفسم را بپرد تا كه رسد بر دل ياران
من كه خواهم ولي افسوس كه نتوانم
از اينجا برم
چون كه بر دست و به پايم
بتبعيد گلي از گل ريحان
من به سان گلي از باغ گل ياس بدم
كه ندانم چگونه به شكوفايي خود شاد شوم
كه تواند كه مرا شاد كند
و دل غم زده ام را
به سرود غم هستي بسرايد
آه.....

